تبليغاتX
پاتریس

پاتریس

قرار ما ساعت بیست و پنج و ده دقیقه

ان روز خود را خوشبخت ترین ادم روی زمین احساس میکردم

وقتی تو بودی.وقتی صدایت بود.وقتی نگاهت بود.

حال که نیستی از خودم پرسیدم باز خوشبختی .دلم خنده ای تلخ کردو گفت.........

حالا که نیست.صدایش که نیست. نگاهش که نیست.

دلم گریست و هیچ نگفت .........

خیلی سخته ببینی قاب عکس دلت خالیه

+نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم مهر 1388ساعت10:25توسط بهنام | |

اگه روزی بدونم که تو منو دیگه نمیخوای

                                     اگه دنیام منو بخواد بی تو من دنیا نمیخوام

میدونید خیلی بده وقتی ادم تو خواب داد میزنه و کسی صداشو نمیشنوه یعنی خودش هم صدای خودش رو نمیشنوه انگار یکی ادم رو گذاشته تو حالت سایلنت.اون موقع فکر میکنه که هیچ کس دیگه کنارش نیست و خیلی تنها شده انگار دیگه هیچ کس اونو نمیبینه. و یهو از خواب میپره و میبینه سرش رو گذاشته روی یه دامن پاک و سرشار از محبت و دستهایی که اروم پیشونیه عرق کرده شو داره نوازش میکنه.اون وقت میدونه که همه چیز خواب بوده و اون تنها نیست و میتونه از ته دل داد بزنه بگه خیلی دوست دارم.

حالا صبح که از خواب پا شدی حتی اگه خوابم ندیده باشی که داری بی صدا داد میزنی قبل اینکه واقعا تنها بشی و دیگه کسی صدات رو نشنوه.دستهاش رو بگیر و ببوس و اروم تو گوشش زمزمه کن که خیلی دوست دارم.

                         (برداشت ازاد)

+نوشته شده در شنبه هجدهم مهر 1388ساعت7:36توسط بهنام | |

bandan salam soylayin o nazle savgiliya

ozakta na olmosh demish birisina

bandan salam soylayin o nazli gozlarina

onotamadim onotamadim

سلام منو به اون عزیز دل برسونید

اونی که تو دور دستها اتفاقی براش افتاده و من ازش بی خبرم

سلام منو به اون چشمهای زیباش برسونید

بهش بگید فراموشش نکردم فراموشش نکردم

+نوشته شده در یکشنبه دوازدهم مهر 1388ساعت20:21توسط بهنام | |

من وضو با نفس خیال تو میگیرم

                                  و تو را میخوانم

به شوق فردا که تو را خواهم دید

                                 چشم به راه میمانم.

 

عید همه شما دوستای خوبم که به این بلاگ سر میزنید مبارک.

برای همتون ارزوی سلامتی و خوشبختی میکنم.

+نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم اسفند 1387ساعت11:56توسط بهنام | |

 مراسم عقد:همه در اتاق منتظر تشریف فرمایی جناب داماد میباشند معمولا همه منتظر قدم رنجه کردن عروس هستند ولی خوب این داماد ما خیلی فرق میکنه.بلاخره پس از غر زدن عاقد و اطرافیان شور و غو غایی عجیب سراسر راهروی خانه را در بر میگیرد .اول احساس میشود رییس جمهور وارد خانه شده ولی بعد کاشف به عمل می اید داماد نزول اجلال فرمودند.

خلاصه با هزار سلام و صلوات داماد وارد چهار دری میشود. به مانند کبک خرامان خرامان. یکی فحش میدهد که خدا ذلیلت کند اخر از گرما مردیم کاش قدم پات میشکست و اصلا نمی اومدی قد ونگاه کن .

خلاصه از هر منطقه از اتاق صدایی به گوش میرسد .داماد وارد چهار دری میشود ناگهان پای جناب داماد به چهار چوب در گیر میکند و جناب داماد با صورت داخل جمعیت میشوند .شور و غوغایی دیگر مجلس را گرم میکند .داماد بیچاره مثل نردبان وسط اتاق پهن شده اند.دو نفر از دوستان داماد زیر بغل او را گرفته و از جا بلند میکنند .عده ای میگویند که بیچاره فشارش افتاده مثل اینکه تا الان عروس را ندیده بوده .بیچاره وحشت کرده.

داماد از روی زمین جمع میشود وباز خرامان خرامان به سمت تخت قدم برمیدارد عده ای که نزدیکتربه صحنه هستند داماد را به سمت جلو حل میدهند تا بلکه این قائله هر چه زودتر به پایانش نزدیک شود  .البته ناگفته نماند این افراد بیشتر از فک و فامیل داماد میباشند که به خاطر حفظ ابروی باقی مانده  و بیشتر ابرو ریزی نشده این کار را  انجام میدهند که البته این عمل از چشم مادر عروس پنهان نمی ماند.

دستان داماد در استین کت پنهان شده عده ای میگویند که شاید کت و شلوار متعلق به پدر بزرگ داماد باشد.ناگهان در این گیرو دار یک نفر با فریاد داماد باید برخصه جمع را تشویق به مشارکت در رقصاندن داماد بخت برگشته میکند و صد در صد این عمل از طرف خانواده عروس ترتیب داده شده تا ببینند داماد چند مرده حلاج میباشد. اطرافیان داماد سعی بر خفه کردن شخص گوینده دارند ولی متاسفانه دیگر دیر شده و داماد با تشویق های فراوان جمع مجبور به ریختن قر میشود. ناگهان صدای خنده کل خانه را پر میکند دست دست داماد بدبخت مثل کرکس وسط اتاق در حال اجرای برنامه ژانگولر میباشد.اطرافیان عروس از خنده روده بر میشوند.حتی عده ای برای اینکه خدایی نکرده موجب ابرو ریزی نشوند مجلس را برای دقایقی ترک میکنند.

داماد کماکان در حال رقص میباشد و اطرافیان فقط در حال رنگ عوض کردن.ناگهان خواهر داماد برای خوابانیدن قائله مجبور به گفتن این میشود که بابا حاج اقا دیگر حوصله اش سر رفت زودتر خطبه خوانده شود جمعیت باید هر چه زودتر شیرینی تناول نمایند.

داماد که امشب نقل مجلس بوده با سلام و صلوات به سمت تخت حرکت میکند و در کمال ناباوری جمع به روی تخت جلوس مینماید. کارگران هر چه سریعتر مقداری شیرینی و عسل و میوه برای تناول داماد را بر روی میز جلوی تخت اماده مینمایند .

حاج اقا شروع به خواندن خطبه مینماید ولی انگار داماد بیچاره تا ان روز اصلا شیرینی و میوه ندیده و یا نخورده بوده عاقد در حال گرفتن وکالت از عروس داماد میباشد ولی داماد دو لوپی در حال خوردن میوه میباشد. موز بیچاره اصلا یک لحظه هم توانایی دیدن این دنیا را نداشت و چنان توسط داماد میل شد که فقط لباس خالی موز توسط جمع رویت گردید .انگشت شصد و سبابه داماد چنان در درون عسل پیچ میخورد که انگار تا به حال عسل ندیده و تمامی این موارد توسط مادر عروس جز به جز یاداشت برداری میشود.عاقد بیچاره چندین بار برای گرفتن وکالت از داماد اقدام مینماید ولی داماد اصلا در این دنیا نمیباشد.تا اینکه بعد از چند مرحله برادر داماد مجبور به گفتن بله میشود .شور و غوغایی برپا میشود که نگو.ناگهان داماد از خواب میپرد و تازه متوجه میشود که عروس خانم بله را گفته است.داماد از خوشحالی از جا بلند شده و دوباره مشکول به رخص میشود.      

ببخشید حال نوشتن نداشتم گفتم یکی از پست های قدیمی رو دوباره بزارم.خوب دیگه.....          

+نوشته شده در یکشنبه هجدهم اسفند 1387ساعت16:58توسط بهنام | |

 

 

اخر اغلاتدین منه بیگانه لر گولسون منه

نینمیشدیم من سنه سن بی وفا اولدون منه

من که هر ان ایلمیشدیم جانمه قربان سنه

بی وفا دشمن یانیندا اغلاسام خوشدور سنه

 

(به زبون خودم بود ببخشید براتون معنی میزارم)

 

اخر منو به گریه انداختی تا دشمنا به من بخندن
چیکار کرده بودم به تو که بی وفا شدی بر من
من که هر زمان جونمو فدات میکردم
بی وفا من پیش دشمن گریه کنم تو خوشحال میشی

 

 

 

+نوشته شده در پنجشنبه پانزدهم اسفند 1387ساعت0:56توسط بهنام | |

در رویاهایم خود را در حال دویدن در مزرعه گل دیدم. به کودکی هایم برگشتم و موهایم را

 بافتم. نه باری بر شانه هایم بود نه دردی بجز بازی کردن در دل. چقدر زیبا بود کودکیم کودک

 بودم و بزرگ شدم با بزرگ شدنم دیواری در اطرافم ساختم. انقدر خسته شدم که دیگر نای

 بلند شدن نداشتم و راه رفتم. در قلبی نمی توانم باشم که در ان خوبی وجود ندارد. نمیتوانم

 بمانم وقتی قلبم می گوید برو من با زندگی قهر نیستم  شاید کسانی دیگر قهر باشند. هر چند

 روزی چراغها نیز برای من روشن خواهد شد.

با تو شروع کرده بودم چگونه بدون تو تمامش کنم.چگونه.........

 

+نوشته شده در دوشنبه دوازدهم اسفند 1387ساعت1:59توسط بهنام | |

همیشه به ان قاصدکی که تو را برای اخرین بار دید حسادت کردم . ان قاصدک هم هیچ وقت برنگشت ان قاصدک هم مثل تو بی وفا بود. کاش میشد از قاصدک خبر از تو گرفت.ولی قاصدک هم دیگر نیامد. خوشابه حالت قاصدک چشمایش را دیدی .خوشا به حالت قاصدک روی ماهش را دیدی.خوشا به حالت قاصدک سرت را بر شانه هایش تکیه دادی.خوشا به حالت قاصدک قلبت نشکست .خوشا به حالت قاصدک هیچ وقت به انتظار نماندی.خوشا به حالت قاصدک یادت هست بوسه هایش.

خوشا به حالت که اشکهایم را ندیدی خوشا به حالت قاصدک هیچ وقت قاب عکسش برایت همدم نشد خوشا به حالت قلبت نشکست .خوشا به حالت قاصدک که دل نداری تا غمی داشته باشی.خوشا به حالت قاصدک شاید روزی او را ببینی .خوشا به حالت قاصدک.............

در دلم ارزوی امدنت میمیرد

                     رفته ای اینک اما ایا باز میگردی

                                              چه تمنای محالی خنده ام میگیرد

+نوشته شده در یکشنبه یازدهم اسفند 1387ساعت0:58توسط بهنام | |

ساعت۷:۰۰ بعد از ظهر جلوی گل فروشی خیابون شلوغ

البته به خانومهای درایور بر نخوره منظورم توهین به خانومها نیست شما اخرش رو بخونید.               خیابون شلوغ ترافیک سنگین خرید شب عید...

در این بین خانومی که احیانا تازه تصدیق گرفته پشت فرمون ماشین مصمم در حال رانندگی ناگهان به دلیل ترافیک و کلاچ و ترمز های مکرر ماشین خاموش شده و استارت پشت استارت ولی ماشین خانوم روشن نمیشه که نمیشه...

بوق ماشینهای پشت سری که خانوم چرا راه رو بستی خانوم بیچاره رو کاملا کلافه دستپاچه کرده راه بند اومده و هر کس چیزی میگه...

ناگهان در این بین اقای جوانمردی وارد ماجرا میشه و به خانوم میگه که شما اگر اجازه بدید من پشت رول بشینم و از تجربیاتم استفاده کنم تا هم شما رو نجات داده هم راه بند اومده رو باز کنم.خانم بیچاره هم که انگار منتظر یه فرشته نجات باشه سریع به حرف این جوانمرد گوش داده و اجازه میده اقا پشت رول بشینه.

همه چشمها به اقا دوخته شده که مثل فرشته نجات سر رسیده................                               اقا شروع به استارت زدن میکنه یکی دوتا سه تا بلاخره ماشین روشن میشه ولی ای کاش که روشن نمیشد و همون راه بند اومده باقی میموند  و باعث خجالت اقایان نمیشد..

اقا با کمال اعتماد به نفس و لبخند ملیح بر لب ماشین رو روشن کرده و با کمال افتخار به دلایلی که برای هیچ کس بخصوص خود ما هم نا معلوم باقی ماند بجای حرکت به جلو به اشتباه به عقب حرکت کرده و چنان تصادفی با ماشین عقبی می کند که نگو و نپرس.خانم بیچاره مات و مبهوت از کرده فرشته نجات از ماشین هم پیاده نمی شود و جناب اقای درایور با ان لبخند ملیح در عرض چند هزارم ثانیه چنان محل واقعه را ترک میکند که انگار اصلا از اول کسی پشت رول نبوده یا اینکه اصلا خود خانوم تصادف کرده کسی چه میدونه شاید اصلا اینجوری بوده.

نتیجه اخلاقی :از اقایانی که به هر دلیل میخواهند خود شیرینی کنند(برای خانومها) خواهش می شود اگر به فکر خودتون نیستید حداقل به فکر هم جنس های خودتون باشید .

...............................................................................................................................

راستی عزیزان یه بلاگ اختصاصی ورزشی زدم که اگه سر بزنید خوشحالم کردید

لینک شده:  sprint.blogfa.com اختصاصی دوچرخه سواری

+نوشته شده در جمعه نهم اسفند 1387ساعت19:36توسط بهنام | |

 

 

تو نیستی و من تنها ماندم

                                  ما نیستیم نیمکت تنها مانده 

                                                                     حالا من تنهاترم یا نیمکت............

+نوشته شده در جمعه نهم اسفند 1387ساعت15:11توسط بهنام | |